رضا قلى خان ( هدايت )
690
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
كهكيلويه است نزديك شهران كه بهبهان خوانند در شك تكاو و از رخنه سنك مانند قبر بيرون طراود و هر قدر ممكن شود به اطراف تحفه برند و استخوان شكسته را بسيار نافع است چنان كه كفتهاند مرا از شكستن چنان عار نايد * كه از ناكسان خواستن موميائى موىكوش جماعتى از عجم و پارسيان كه موى سر را نمىستردهاند و بلندتر از حد كوش نمىكذاشتهاند بر خلاف اعراب كه موى سر ايشان كيسودار تا كمر آويخته است و بموىكوش موسوم بودند اعراب در موىكوش تصرف نمودند كاف را جيم و شين را سين كرده اين طايفه را مجوسى خواندند و بعضى كفتهاند و بعضى كفتهاند نام مردى بوده خرد كوش كه كوش كوچك داشته و او را منج كوش مىخواندهاند و در قاموس كفته او دين مجوسى پيدا كرده شيخ نظامى كفته مجوسى زاده هندوستانى * چو زردشت آمده درزند خوانى مونه بر وزن كونه در برهان كفته خاصيّت طبيعى را كويند مانند حرارت آتش و برودت هوا و رطوبت آب و يبوست خاك مويان بر وزن كويان بمعنى موينده و كريهكننده مويزآب بفتح ميم و كسر واو و سكون را معروفست و به عربى آن را ذبيب كويند و از آن نبيد سازند منوچهرى كفته مىببايد كه كند مستى و خوشحال كند * چه مويزى و چه انكورى اى نيك جبيب و مويزآب را به عربى نبيذ الذّبيب خوانند چنان كه شراب عسلى را بنيذ العسلى و شكرى را نبيذ الشكر و شراب خرمايى را نبيذ التمر كويند موى كياه نام پنج كياهى است خوشبوى كه بزلف تشبيه كنند كمال اصفهانى كفته حلقه در حلقه ز انبوهى چون موى كياست مويندى با اول مضموم و واو مجهول و ياى تحتانى مفتوح بنون زده بمعنى هنرمندى و صنعتكرى آمده است مويه با اول مضموم و واو مجهول بمعنى كريه و زارى و نوحه است نجيب كلپايكانى كفته تنم چو موى شد از بسكه مىكنم مويه * دلم چو زير شد از بسكه مىكنم زارى مىمويد يعنى مويه مىكند و بر انيقياس بمو امر بمويه كردن است مويهكر يعنى نوحهكر و به موى يعنى نوحه كن و مويان يعنى كريهكنان و مويهء زال نام نوائى است موينيه مانند پشمينه چيزهائى كه مو داشته باشد مثل پوستين و امثال آنها از خز و سنجاب و موئينهدوز پوستيندوز را كويند نمايش يازدهم در ميم با هاء مه بفتح اوّل و ظهور ثانى مخفف ماه است كه قمر باشد و بمعنى ماه سى روزه نيز صحيح است و باخفاى ها بمعنى نه باشد كه حرف نفى است حكيم سنائى كفته بر سر جور تو شد دين تو و دينى من * كه مه شبپوش و قبا بادت و مه زين و فرس هم او كفته در مذمّت دنيا چه كنى خاكدان پر مارش * كه مه او مه سكش مه مردارش از دور اين زمانه و حال محال او * تا چند كويم اى كه مه دورو مه حال او مهآباد بكسر نام مردى كه به اعتقاد پارسيان اول پيغمبر عجم بوده و به روى كتب آسمانى نازل شده و آن را دساتير نامند و در ان زبانى است غريب و نام قريهايست از قراى ميانه قم و اصفهان كه بزرك و آباد است بيكمنزلى اردستان واقع شده است ندانم بانى آنكه بوده است و معنى آن يعنى ماهآباد كرده است مه آسمانى هوش يعنى ببديهه عقل چيزى را فهميدن به تعليم معلّم مهانل و مهانول با اول مفتوح و ضم نون در رشيدى بمعنى افيون خاص و در جهانكيرى بكسر نون كفته و اين بيت حكيم را به اين صورت شاهد آورده خود حال دكر خلق چكويم كه ز سودا * بودم چو كسى كو خورد افيون مهانل و چون بديوان حكيم سنائى و قوافى اين قصيده رجوع شد معلوم شد كه صاحب جهانكيرى خطا يافته و رشيدى نيز به او اقتفا كرده برهان نيز بر وزن تغافل نوشته و چنان كه حكيم كفته بودم ز ملولى چو تن مردم كوهى * بودم ز خدورى چو دل مردم غافل خود حال دكر خلط چه كويم كه ز سودا * بودم چو كسى كو خورد افيون و هلاهل در كوش من از ضعف دلم وقت شنيدن * چون صور پسين آمدى آواز جلاجل من در حد غزنين مرا فكرت فاسد * يك هفته بچين بردى يك هفته بموصل المثّه و للّه كه كنون آن همه علّت * شد سهل بفرّ تو از اين خوردن مسهل و اين قصيده را در مدح على بن محمّد طبيب كه مرض او را معالجه كرده كفته و هلاهل زهريست كه در سميّت از افيون بسيار مهلكتر است خبطهائى كه صاحبان فرهنك كردهاند واضح شد مهار بفتح اول بر وزن بهار چوبكى است كه در بينى شتر كنند و ريسمانى بر آن بندند و معروفست شيخ سعدى كفته لكام بر سر شيران كند صلابت عشق * چنان كشد كه شتر را مهار در بينى